319 روز تا رستگاری را یادت هست؟
حالا ۷ صد روز از آن شروع انتظار گذشته...اما
اما اکنون در پی انگیزه رستگاری می دوم... این یعنی سقوط
نا امید نیستم چون مناجات شعبانیه دارم
دعای افتتاح دارم
تو را دارم....
319 روز تا رستگاری را یادت هست؟
حالا ۷ صد روز از آن شروع انتظار گذشته...اما
اما اکنون در پی انگیزه رستگاری می دوم... این یعنی سقوط
نا امید نیستم چون مناجات شعبانیه دارم
دعای افتتاح دارم
تو را دارم....
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط سراب
|

نمی دانم! ما که آن روز نبودیم...
شاید با خود گفتی بعد از حسین زندگی را می خوهم چه کار.... پس به دریا زدی
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط سراب
|

من یک سرباز!
دور میزی با رومیزی مخمل با مدیران نشسته ام
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط سراب
|

و همين درد براي مردن بس كه ميلاد تو آخرش گريز مي خورد به غربت فاطميه
اگر كار خودت نيست پس چرا هر مداحي كه از ميلاد شما مي خواند با مرثيه مادرتان تمام مي كند
انگار شادي و سرور به زينب نمي آيد، او را براي عزت غم آفريده اند.
صبر را اگر شاهنامهاي داشته باشد داستان زندگي زينب است. صبر زينب حقيقتي شبيه افسانه هاست
معني غم، مصيبت، داغ، بلا، اشك و مظلوميت را تنها در دايرة المعارف زينبي بايد جست
كاش جرعهاي از فلسفه آفرينشت را نوش مي كردم تا اينگونه مبهوت، برگه هاي زندگي ات را مرور نمي كردم.
چه كنم كه غم فاطميه مي چربد به سرور ميلاد شما؟ اصلا مگر در بدو تولد دل همه را از گريه بي امانت ريش نكردي؟
حالا ديدي كار، كار خودتان است؟
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط سراب
|
از علامه جعفری می پرسند چی شد که به این کمالات رسیدی ؟!

ایشان در جواب خاطره ای از دوران طلبگی تعریف میکنن و اظهار میکنند که هر چه دارند از کراماتی ست که بدنبال این امتحان الهی نصیبشان شده :«ما در نجف در مدرسه صدر اقامت داشتیم . خیلی مقید بودیم که ، در جشن ها و ایام سرور ، مجالس جشن بگیریم ، و ایام سوگواری را هم ، سوگواری می گرفتیم ، یک شبی مصادف شده بود با ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) اول شب نماز مغرب و عشا می خواندیم و یک شربتی می خوردیم آنگاه با فکاهیاتی مجلس جشن و سرور ترتیب می دادیم . یک آقایی بود به نام آقا شیخ حیدر علی اصفهانی ، که نجف آبادی بود ، معدن ذوق بود . او که ، می آمد من به الکفایه ، قطعا به وجود می آمد جلسه دست او قرار می گرفت .
آن ایام مصادف شده بود با ایام قلب الاسد (۱۰ الی ۲۱ مرداد ) که ما خرما پزان می گوییم نجف با ۲۵ و یا ۳۵ درجه خیلی گرم می شد . آنسال در اطراف نجف باتلاقی درست شده بود و پشه های بوجود آمده بود که ، عربهای بومی را اذیت می کرد ما ایرانیها هم که ، اصلا خواب و استراحت نداشتیم . آنسال آنقدر گرما زیاد بود که ، اصلا قابل تحمل نبود نکته سوم اینکه حجره من رو به شرق بود . تقریبا هم مخروبه بود . من فروردین را در آنجا بطور طبیعی مطالعه می کردم و می خوابیدم . اردیبهشت هم مقداری قابل تحمل بود ولی دیگر از خرداد امکان استفاده از حجره نبود . گرما واقعا کشنده بود ، وقتی می خواستم بروم از حجره کتاب بردارم مثل این بود که وردست نان را از داخل تنور بر می دارم ، در اقل وقت و سریع !
با این تعاریف این جشن افتاده بود به این موقع ، در بغداد و بصره و نجف ، گرما ، تلفات هم گرفته بود ، ما بعد از شب نشستیم ، شربت هم درست شد ، آقا شیخ حیدر علی اصفهانی که ، کتابی هم نوشته بنام « شناسنامه خر » آمد. مدیر مدرسه مان ، مرحوم آقا سید اسماعیل اصفهانی هم آنجا بود ، به آقا شیخ علی گفت : آقا شب نمی گذره ، حرفی داری بگو ، ایشان یک تکه کاغذ روزنامه در آورد .
عکس یک دختر بود که ، زیرش نوشته بود « اجمل بنات عصرها » « زیباترین دختر روزگار » گفت : آقایان من درباره این عکس از شما سوالی می کنم . اگر شما را مخیر کنند بین اینکه با این دختر بطور مشروع و قانونی ازدواج کنید – از همان اولین لحظه ملاقات عقد جاری شود و حتی یک لحظه هم خلاف شرع نباشد – و هزار سال هم زندگی کنید . با کمال خوشرویی و بدون غصه ، یا اینکه جمال علی (ع) را مستحبا زیارت و ملاقات کنید . کدام را انتخاب می کنید .
سوال خیلی حساب شده بود . طرف دختر حلال بود و زیارت علی (ع) هم مستحبی . گفت آقایان واقعیت را بگویید . جا نماز آب نکشید ، عجله نکنید ، درست جواب دهید. اول کاغذ را مدیر مدرسه گرفت و نگاه کرد و خطاب به پسرش که در کنارش نشسته بود با لهجه اصفهانی گفت : سید محمد! ما یک چیزی بگوئیم نری به مادرت بگوئی ها؟معلوم شد نظر آقا چیست؟ شاگرد اول ما نمره اش را گرفت! همه زدند زیر خنده. کاغذ را به دومی دادند. نگاهی به عکس کرد و گفت: آقا شیخ علی، اختیار داری، وقتی آقا (مدیر مدرسه) اینطور فرمودند مگر ما قدرت داریم که خلافش را بگوئیم. آقا فرمودند دیگه! خوب در هر تکه خنده راه می افتاد. نفر سوم گفت : آقا شیخ حیدر این روایت از امام علی (ع) معروف است که فرموده اند « یا حارث حمدانی من یمت یرنی » (ای حارث حمدانی هر کی بمیرد مرا ملاقات می کند) پس ما انشاالله در موقعش جمال علی (ع) را ملاقات می کنیم! باز هم همه زدند زیر خنده، خوب ذوق بودند. واقعا سوال مشکلی بود. یکی از آقایان گفت : آقا شیخ حیدر گفتی زیارت آقا مستحبی است؟ گفتی آن هم شرعی صد در صد؟ آقا شیخ حیدر گفت : بلی گفت : والله چه عرض کنم (باز هم خنده حضار ) نفر پنجم من بودم. این کاغذ را دادند دست من. دیدم که نمی توانم نگاه کنم، کاغذ را رد کردم به نفر بعدی، گفتم : من یک لحظه دیدار علی (ع) را به هزاران سال زناشویی با این زن نمی دهم. یک وقت دیدم یک حالت خیلی عجیبی دست داد. تا آن وقت همچو حالتی ندیده بودم. شبیه به خواب و بیهوشی بلند شدم. اول شب قلب الاسد وارد حجره ام شدم، حالت غیر عادی، حجره رو به مشرق دیگر نفهمیدم، یکبار به حالتی دست یافتم. یک دفعه دیدم یک اتاق بزرگی است یک آقایی نشسته در صدر مجلس، تمام علامات و قیافه ای که شیعه و سنی درباره امام علی (ع) نوشته در این مرد موجود است. یک جوانی پیش من در سمت راستم نشسته بود. پرسیدم این آقا کیست؟ گفت : این آقا خود علی (ع) است، من سیر او را نگاه کردم. آمدم بیرون، رفتم همان جلسه، کاغذ رسیده دست نفر نهم یا دهم، رنگم پریده بود. نمی دانم شاید مرحوم شمس آبادی بود خطاب به من گفت : آقا شیخ محمد تقی شما کجا رفتید و آمدید؟ نمی خواستم ماجرا را بگویم، اگر بگم عیششون بهم می خوره، اصرار کردند و من بالاخره قضیه را گفتم و ماجرا را شرح دادم، خیلی منقلب شدند. خدا رحمت کند آقا سید اسماعیل ( مدیر ) را خطاب به آقا شیخ حیدر گفت : آقا دیگر از این شوخی ها نکن، ما را بد آزمایش کردی. این از خاطرات بزرگ زندگی من است».
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط سراب
|
ثارالله يعني خون خدا و يا به تعبيري كسي كه خدا خون خواه اوست

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط سراب
|
تصور نكنيد كه من با زندگي به سبك و سياق متظاهران به روشنفكري نا آشنا هستم، خير . من از يك راه طي شده، با شما حرف ميزنم. من هم سالهاي سال در يكي از دانشكدههاي هنري درس خواندهام. به شب هاي شعر و گالريهاي نقاشي رفتهام .موسيقي كلاسيك گوش دادهام، ساعتها از وقتم را به مباحثات بيهوده و در باره چيزيهايي كه نميدانستهام گذراندهام. من هم سالها با جلوه فروشي و تظاهر به دانايي بسيار زيستهام. ريش پرفسوري و سبيل نيچهاي گذاشتهام و كتاب «انسان تك ساحتي»، [نوشته]«هربرت ماكوزه» را بيآنكه آن زمان خوانده باشماش، طوري دست گرفتهام كه ديگران جلد آن را ببينند و پيش خودشان بگويند عجب، فلاني چه كتابهايي ميخواند، معلوم است كه خيلي ميفهمد.اما بعد خوشبختانه زندگي مرا به راهي كشانده است كه ناچار شدهام رودربايستي را نخست با خودم و سپس با ديگران كنار بگذارم و عميقا بپذيرم كه تظاهر به دانايي هرگز جايگزين دانايي نميشود و حتي از اين بالاتر، دانايي نيز با تحصيل فلسفه حاصل نميآيد. بايد درجست وجوي حقيقت بود و اين متاعي است كه هر كس براستي طالبش باشد آن را خواهد يافت و در نزد خويش نيز خواهد يافت.

وحالا از يك راه طي شده با شما حرف ميزنم. داراي فوقليسانس معماري از «دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران» هستم اما كاري را كه اكنون انجام ميدهم نبايد با تحصيلاتم مربوط دانست. حقير هر چه آموختهام از خارج دانشگاه است. بنده با يقين كامل ميگويم كه «تخصص حقيقي» در سايه «تعهد اسلامي» به دست ميآيد و لاغير. قبل از انقلاب بنده فيلم نميساختهام اگر چه با سينما آشنايي داشتم. اشتغال اساسي حقير قبل از انقلاب در ادبيات بوده است. اگرچه چيزي- اعم از كتاب يامقاله به چاپ نرساندهام_ با شروع انقلاب حقير تمام نوشتههاي خويش را اعم از تراوشات فلسفي، داستانهاي كوتاه، اشعار و ... در چند گوني ريختم و سوزاندم و تصميم گرفتم كه ديگر چيزي كه «حديث نفس»، باشد ننويسم وديگر از خودم سخني به ميان نياورم. هنر امروز متاسفانه «حديث نفس» است و هنرمندان گرفتار خودشان هستند به فرموده «خواجه شمسالدين محمد حافظ شيراز» رحمهالله عليه، تو «خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز»
گوشه از زندگی نامه شهید آوینی از زبان خودش
منبع:فارس
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط سراب
|
چقدر ازتو خواهش كردم که نروی؟ چقدر بهت گفتم اگر بروي هيچ تضميني براي زنده بودن من نيست؟ مگر به تو نگفتم حالا كه انقدر تصميم به رفتن داري لا اقل يادگاريهايت را با خودت مبر؟ بگو گفتم يا نگفتم؟
بهت گفتم من با تو خو گرفتم و تو جزئي از وجودم شدي اما تو بي اعتنا به اشكهاي من همان وقتي كه گفته بودي رفتي. حالا جواب اين شبهاي خالي از تو را چه كسي مي دهد؟ چه كسي بار سنگين خشك شدن چشمه اشكم را بر دوش خواهد كشيد؟
حق با تو بود من شايسته تو نبودم اما تو تنها اميد من بودي و من چارهاي جز تكيه دادن به تو نداشتم.
حالا بيا و ببين دژ فروريختهام را و دلم را كه قلعهاش فتح گرديده. بي تو رسيدن به خدا هم برايم سخت است همان خدايي كه در همين نزديكيست.
من چشم براه آمدنت مي مانم اما اگر اجل مهلتم دهد.
.
.
.
تا ماه رمضان سال آينده 319 روز ديگر عمر لازم است
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط سراب
|
امروز ۲۹ رمضان
تمام موسسات نجومي از آماتور گرفته تا حرفهاي و حتي اوني كه به دوربين دو چشمي داره و اطرافش ازين ساختموناي سر به فلك كشيده نيست هم عزمشون رو جزم كردن كه روي ماهشو ببينند.
اما چرا اينقدر تلاش مي كنيم براي تموم كردن ماه رمضان؟ هرچند چارهاي ام نيست به هر حال بايد انتهاي ماه معلوم بشه.
حال اين روزاي من مثل يه خانميه كه معناي مصونيت و امنيت حجاب رو درك كرده و حالا ميخوان اين حجاب رو ازش بگيرن. شنيدم خيلي وحشتناكه و حال من هم.
خداوند در حال باز كردن غل و زنجير شيطانه و شايد ندائي خطاب به خلق مي گويد اي كسانيكه در اين ماه لذت عبادت خداوند را بي وسوسههاي جور وا جور نفستان درك كردين حالا زمان جدائي مرد از نامرد است و زمان وفاي عهديست كه در لحظات اضطرار شب قدر با او بستين.
خدايا كمك كن شب آخر اين ماه عزير رو از دست ندم تا اسم من هم تو ليست كساني قرار بگيره كه سر ليستشون اَشقَ الاَشقيا ابن ملجم مراديه.
من در پی قدقامت آن ماه جبینم بی ماه رخش هلال شوال نبینم
من منتظر صلاة عیدی دگر هستم تا آمدنش چشم به راهش بنشینم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط سراب
|
دلم گرفته
دلم عجيب گرفته
از خودم، ازين كرختي و حالت ايستائي كه دارم
غم و قصم كم بود ازينكه خيلي وقته حتي يه قدم كوچيكم رو به جلو برنداشتم كه چند شب پیش آقا صمدي آب پاكي رو ريخت رو دستمون كه آره آقا جان هر كسي كه وارد اين وادي شد كه نمي شه بهش گفت سالك. انقدر بودند كسانيكه تشنه تر از من و شما اومدند و نه تنها راه به جائي نبردند بلكه رهزن راه شدند.
مي گفت دو دسته از مردم مثل دو لبه قيچي دارن ريشه اين راه رو مي زنن يكي ضعيف العقولي كه داراي صفات رذيله اي مثل حسد و كبر هزار چيز ديگه هستند و چون درك درستي از اين حقايق پيدا نمي كنند شروع مي كنند به تكفير كردن و زدن ريشه و گروه ديگه بازهم ضعيف العقولي هستند كه صادقانه مشتاق درك اين مفاهيم اند اما به دليل كم ظرفيتي و ضعف درك صحيح نه تنها خودشون به جائي نمي رسند بلكه به واسطه همين درك ناقص باعث انحراف در اين مسائل مي شن كه اين ميشه دست آويز همون گروه اول.
راست مي گفت بنده خدا تو ادوار مختلف اين جور آدما بودند از پيغمبر گرفته تا همين آخرالزمان خودمون تا جائي كه حضرت علي عليه السلام آه مي كشن از كمي افرادي كه قابليت اين معارف عظيم رو دارند:
بدان كه در اينجا دانش فراوانى است ـ اشاره به سينه اش فرموده ـ اگر براى آن افراد شايسته اى مى يافتم انتقال مى دادم! آرى شخص تيزفهمى را براى اين علوم مى يابم ولى از او بر آن ايمن نيستم، ابزار دين را براى دنيا به كارمى گيرد، و با نعمت هاى خداوند بربندگانش، و به حجت هاى حق بر اوليائش بزرگى مى فروشد، يا كسى را مى يابم كه پيرو حاملان حق است و او را دراطراف و جوانب آن بصيرتى نيست، به اولين شبهه اى كه عارضش مى گردد آتش شك در دلش افروخته مى شود.بدان كه نه اين را اهليّت است نه آن را. يا كسى را مى يابم كه حريص به لذت شده، و به آسانى مطيع شهوت گشته. ياكسى كه شيفته جمع كردن مال و انباشتن آن است، اين دو نفر به هيچوجه رعايت كننده دين نيستند، نزديكترين موجود از نظر شباهت به اين دو طايفه چهارپايان رها شده در علفزارند.علم با مرگ حاملانش به اين صورت مى ميرد.خداوندا، آرى زمين از كسى كه به حجّت خدا براى خدا قيام نمايد تهى نمى ماند، قائمى آشكار و مشهور، يا ترسان و پنهان، تا دلايل الهى و بيّناتش باطل نگردد. اينان چند نفرند، و كجايند؟ به خدا قسم عددشان اندك، و نزدخداوند از نظرمنزلت بسياربزرگند، خداوند دلايل وبيّناتش را به وجود آنان محافظت مى كند تا به افرادى شبيه خود بسپارند، و بذر آن را در دلهايشان كشت كنند. دانش با حقيقت بصيرت به آنان روى نموده، و با روح يقين درآميخته اند، و آنچه را نازپروردگان سخت گرفته اند آسان يافته اند، و به آنچه نادانان از آن وحشت كرده اند مأنوس شده اند، و با بدنهايى كه ارواحشان به محلّ برتر آويخته همنشين دنيا شده اند. اينان جانشين حق در زمين، و دعوت كنندگان به دين خدا هستند. آه آه كه چه مشتاق ديدار آنانم!
حكمت 147 نهج البلاغه
سوز آهش هنوز بعد از 1400 سال جگر آدمو مي سوزونه.
آره رفيق... ما (اول خودم، دوم خودم، سوم هم خودم) واقعا چقدر تشنه ايم؟ چقدر تو درخواست هايي كه از خدا داريم (حوزه معنويات از جمله فرج حضرت صاحبالامر) صادقيم؟
يكي مي گفت: "يه بنده خدائي يه روز اومد پيش ما گفت آره آقا من ديگه تاب دوري امام زمان رو ندارم ديگه نمي تونم و ازين جور حرفا. ما بهش گفتيم كه زياد خودتو اذيت نكن ازدواج كني درست مي شه، بنده خدا كلي بهش برخورد و رفت بعد يه مدتي ديدمش بهش گفتم چه خبر؟ ازدواج كردي؟ گفت آره گفتم خوب حالا حالت چطوره گفت آره آقا حق با شما بود..."
نمي دونم چي بگم!
فقط اينو مي دونم كه يه پشه توان عروج به قله قاف رو نداره پس يا بايد پا پس بكشه يا تبديل به يه باز شكاري بشه.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط سراب
|