سفری در پیش است. سفری از جنس نور و روشنایی. سفری برای جدا شدن از رنگین کمان تیره دنیا هرچند کوتاه، هرچند کوتاه، هرچند کوتاه، و چقدر دلگیرم ازین کوتاهی.
یادش بخیر سفر به مشهد به سبک سامورائی. اول سال بود. دوستان قدیم حتما خوانده اند این پست را. سفر عجیبی بود. در لحظه لحظه اش می شد دست پر مهرش را دید. انگار امام رضا(ع) تمام کارش را رها کرده بود تا ما زیارتش کنیم. با آنکه میداند میان زیارت ما تا معنای زیارت تفاوت از زمین تا آسمان است اما...

یادش بخیر آن زن مهربان که به دروغ گفت من نذر دارم و ما را به خانه اش برد تا شب را سحر کنیم و فرشته نجاتی که در مشهد خانه اش را در اختار کامل ما گذاشت بدون هیچ چشم داشتی در زمانی که چمنهای کنار خیابان مشهد جایی برای هجوم زائران نداشتن "و فیِهِ آیاتٌ لِسائِلین"
غریب مهربانم خودت می دانی بارها اعتراف کردم که اگر این سفر نبود نمی دانستم چگونه باید درد آن روزهای اضطرار و التهاب را به دوش بکشم و بازهم اعتراف می کنم که هر چه بود کرامت تو نه لیاقت من.
بار دیگر دعوتم کردی و من می دانم از ابتدای حرکت در جوار رحمت بیکرانت هستم خواه به زیارتت نائل شوم، خواه نشوم. فقط از تو یک چیز می خواهم. بال پروازی برای شکستن قفس و پرواز. خوش به حال کبوتران حرمت.
سایه ای بر دل ریشم فکن ای گنج روان که من این خانه به سودای تو ویران کردم
روحت شاد حافظ
پ.ن-۱: از دوستان بابت بذل محبتشون ممنونم. لطفتان مستدام
پ.ن-۲: در مورد اسم سراب دکتر جان باید بگویم در برحه ای که من قراردارم تمام رفتار و سکنات و تفکرات و خیالاتم شبیه به یک سرابند و این اسم رو تا سر حد یقین یدک می کشم و تلاش برای رد شدن ازین ورطه خود بزرگترین و تنها امید زندگیمه.
پ.ن-۳: به حر حال سفر است و هزار جور اتفاق "حلال کنید"

