تبليغاتX
...نمی دونم بگم یا نگم
دوشنبه 28 مرداد1387

ديدي؟!

ماه هم تاب برابري با نور جمالش را نداشت

پس دلش گرفت...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سراب  | 

~ ~ ~
سه شنبه 15 مرداد1387

هي هي هي!
دست خودم نيست، خوب حرفي براي گفتن ندارم!
دليلشو نمي دونم ولي نه، شايدم مي دونم
من، باز از خودم دور شدم و باز افتادم پي مصلحت انديشي هاي بي ثمر.
دوباره اسير دنيا شدم و يه چيزائي كه چندوقت بود جذابيتشون رو برام از دست داده بودند دارند رنگ و رو پيدا مي كنند.
ياد اين داستان ليلي و مجنون افتادم كه يه روز مجنون با يه شتري كه تازه مادر شده بود راه مي افته به سمت منزل ليلي و اين شتر رو از بچش جدا مي كنه اما توي مسير به محض اينكه مجنون از شتر و مسير حركت غافل مي شه شتر از مسير منحرف مي شد و به سمت بچه اش بر مي گشت.
حكايت اين روزهاي منم اين جوري شده، غفلت باعث شده شتر نفسم باز سراغ چيزائي رو بگيره كه يك بار باعث سقوطم شد.
مجموعه پيچيده ايست اين نظام هستي، در راه سعادتش قدم برمي داري آنقدر امتحان و راه بيراه هست كه اگر 6 دانگ، دل به راه ندي و بخواي زيرآبي بري چنان پرت مي شي كه راه رفتنتم يادت مي ره اگر هم بخواي بي خيال طي طريق بشي و دل به روزمرگي بدي كه وامصيبتا ديگه خودتم نمي توني خودت رو بشناسي.
چه روزهائيست اين ايام و من درك نمي كنم.
درك اينكه چه برتري اين روزها نسبت به ساير روزها دارند كه چنين وجودهاي پاكي پا به عرصه دنيا گذاشتند. من در شناخت فضيلت روزش ماندم چه برسد به شناخت صاحبانش.
فقط همين را مي دانم.
منو جدائي از تو، خدا نكند
يا حسين

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سراب  | 

~ ~ ~